شهید علی محمد مراد علیوند
نام پدر: لطف علی
تاریخ تولد: ۱۳۴۲
محل تولد:خرم آباد
تاریخ شهادت: ۲/۳/۱۳۶۵
محل شهادت: حاج عمران
شهید مرادعلیوند به سال ۱۳۴۲ در خانواده ای مذهبی و مؤمن در شهرستان خرم آباد قدم به عرصة حیات نهاد و در کانون گرم و پر محبت خانواده و در فضایی مذهبی ، دوران کودکی را سپری کرد . در سال ۱۳۴۸ تحصیلات ابتدایی را در دبستان سعادت پشت بازار خرم آباد آغاز نمود ، و دوران راهنمایی را در مدرسه علی محمد ساکی به اتمام رساند .
با شروع انقلاب شکوهمند اسلامی وارد دبیرستان آیت اله طالقانی شد و ضمن درس خواندن در فعالیتهای اسلامی ، انقلابی و راهپیمایی ها و مراسمات مذهبی شرکت فعال داشت . درسال ۱۳۶۱ مقطع دبیرستان را به اتمام رسانید و به خدمت مقدس سربازی اعزام گردید بعد از یک ماه و نیم خدمت در دانشکدة تربیت معلم بروجرد پذیرفته و از خدمت سربازی ترخیص و در سنگر علم مشغول تحصیل گردید ، ولی عشق به جهاد در راه خدا و ندای امام (ره) وی را بر آن داشت تا بار دیگر در جبهه های حق علیه باطل حضور یابد ، و از طریق سپاه منطقه لرستان راهی منطقة زبیدات شد و به نبرد بی امان و شجاعانه با مزدوران کور دل پرداخت تا اینکه سرانجام در تاریخ ۲/۳/۱۳۶۵ در عملیات حاج عمران به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
فرازی از وصیت نامه شهید:
ملت عزیز شما را وصیت می کنم به داشتن ایمان واقعی به خدا و بر پا داشتن نماز آنطور که شایسته نماز است . متحد و قدرتمند باشید و همگی در یک راه قدم بردارید و به یک چیز تمسک بجوئید وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ...
بسم الله الرحمن الرحيم
با سلام به پيشگاه مقدس ولي عصر و نايب بر حقش خميني كبير و با سلام و درود به ارواح پاك طيبه شهيدان .شهيداني كه با ايثار خون خود درخت نو نهال انقلاب را آبياري كردند.
ساعت 12 روز يكم ارديبهشت مي باشد.مي خواهم بنويسم اما اما نمي دانم از كجا چگونه آغاز كنم!آنقدر درون دلم درد جمع شده است كه دوست مي داشتم قلمي پيدا مي شد و نويسيده اي تا آنچه را درون دل دارم باز گويم و او بنويسد .پس از ديروزي كه گذشت شروع به نوشتن مي كنم.بعد از ظهر بود. اسماعيل گفت فلاني امشب نوبت شماست كه بايد با بچه هاي مهندسي رزمي برويد.بر پا خواستم و خودم را كم كم آماده كردم براي رفتن.ساعت 8 شب از مقر به سمت خط مقدم به راه افتاديم.از اينكه آدم خوش خوابي هستم خيلي نگرانم كه مبادا در پشت فرمان خوابم ببرد.تازه بايد چند كيلومتري از جاده را بدون چراغ حركت كنم. جاده اي كه تا به حال به آن قدم نگذاشته بودم.كمي مشكل به نظر مي رسيد خلاصه به خط مقدم رسيدم و بلدرزها مشغول ساختن خاكريز شدند.
خدايا پروردگارا چه مي بينم؟ اين چه نيرویي است كه به اين سنگرسازان بي سنگر دادي كه اينگونه بدون هيچ ترسي و با دل و جان كار مي كنند؟
جنازه هاي عراقي كه از حمله چند شب پيش جا مانده بود سراسر منطقه را پر كرده بود در همين موقع بود كه عراقيها به سنگرهاي خودي نزديك شده بودند و شروع به تير اندازي به سمت بچه ها كردند و بعد توپخانه شروع به كوبيدن كرد و صداي چند نفر كه تركش خورده بودند بلند شد و بعد از مدتي آمبولانس پر از مجروح شد كه حال يكي از آنها بسيار وخيم بود و بعد ا ز رفتن يك كيلومتري نيز شهيد شد كه خيلي منظره ي تاسف انگيزي بود چون جوان و بسيار خوش سيما بود.
بعد از تخليه شهيد و مجروحين به سمت خط حركت كردم و در نزديكيهاي خط بود كه به بچه هاي مهندسي رزمي برخورد كردم كه در حال برگشت بودند و به اتفاق بچه ها به مقر برگشتيم و تا نزديكهاي صبح از صحنه های ديده شده خوابم نمي گرفت.
مابقی مطلب را در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید..
ادامه مطلب...
بنام آنكه هستي را آفرید و بنام آنكه هستي ما در دست اوست.
بنام خداي كه آب اروند رود را رام ساخت و دشمن را كور كرد تا بسيجيان جان بركف بر دشمن زبون يورش بردند و حماسه هايی ديگر آفرينند.
خدايا من شمعم مي سوزم تا راه را روشن كنم فقط از تو مي خواهم كه وجود مرا تباه نكني و اجازه دهي تا آخر بسوزم و خاكستري از وجودم باقي بماند.
خدايا من دلسو خته ام از دنيا. از همه چيز خود دست شسته ام ديگر از كسي و چيزي بيمي ندارم .من مي سوزم تا راه حق را روشن كنم و همه قيد و بندها را بريده ام كه آزادانه در معركه حيات جولان دهم.
اي خداي آزمايشهاي سخت اي پروردگار قلبهاي سوزان و روحهاي لطيف در آن روز كه اميدم از همه جا و همه كس قطع شده بود تنها تو بودی كه به من اميد دادي تنها تو بودي كه دست مرا گرفتي و از ميان گودالهاي نابود كننده بيرون كشيدي. تنها تو بودي كه مرا در ميان طوفانهاي بي رحم حوادث نگاهباني كردي.
خداوندا بارالها از تو مي خواهم كه دست مرا بگيري و از ميان سنگلاخهاي خود خواهي و كوته نظري و مصلحت طلبي و غرور و تعصب بيرون بكشي و مرا به راهي كه مورد رضايت توست هدايت كني .
خدايا پروردگارا آرزوهايم را در دلم خشك كن و خوف مرگ را از من بگير و لذت شهادت را به من بده .
دانشجوی شهید :سعید(علی) محمودی
نام پدر:مهدی
محل شهادت:دربندیخان
تاریخ تولد: ۱/۱/۱۳۴۴
نام دانشگاه: صنعتی شریف
محل تولد: الیگودرز
رشته تحصیلی: مهندسی متالوژی
تاریخ شهادت:۴/۱/۱۳۶۷
مقطع تحصیلی:کارشناسی
شهید علی (سعید) محمودی در آخرین غروب سال ۱۳۴۳ در خانواده ای مذهبی در شهرستان الیگودرز دیده به جهان گشود . دوران ابتدایی تا پایان مقطع دبیرستان را در شهرستان الیگودرز با موفقیت کامل پشت سر نهاد . با شروع انقلاب و مخالفتهای مردمی در سالهای ۱۳۵۶- ۵۷ فعالیتهای خویش را آغاز نمود و همراه با کلیة اقشار ملت در تظاهراتها و راهپیمائیها و پخش اعلامیه ها شرکت می کرد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی با شرکت پرشورش در پایگاههای مقاومت مساجد به پاسداری از انقلاب و مقابله با گروههای منحرف پرداخت و با آغاز جنگ تحمیلی برای اولین بار در سال ۱۳۶۰ به جبهه اعزام شد .
در عملیات رمضان و محرم حضور فعالانه ای داشت . در سال ۱۳۶۲ پس از اخذ مدرک دیپلم با شرکت در کنکور سراسری موفق شد در رشته مهندسی متالوژی دانشگاه صنعتی شریف پذیرفته شود و از آن پس مبارزاتش در دو جبهه يكي جبهه جنگ و ديگري مبارزه با اشاعه دهندگان فرهنگ غرب در دانشگاه آغاز شد كه شهيد در اين زمينه حساسيت خاصي داشت.وي همواره متعقد به حضور فعال دانشجويان در امور سياسي بود و پس از ورود به دانشگاه همكاري خويش را با انجمن اسلامي دانشگاهي و دانشگاه صنعتي شريف آغاز نمود.در سال ۱۳۶۲ بار دیگر به جبهه زبیدات اعزام شد. و در سال ۱۳۶۴ پس از شرکت در عملیات والفجر۹ به منطقة فاو اعزام و در خطوط مقدم به انجام وظیفه پرداخت، ودر عملیاتهای کربلای ۴و۵ نیز حضوری فعال داشت. و سرانجام در بهار ۱۳۶۷ در عملیات بیت المقدس ۴ با نبردی دلیرانه پس از به تصرف در آوردن قله شاخ شمیران به آرزو و خواستة خود که همان شهادت و پیوستن به حضرت دوست بود رسید.
خداوندا سعيد هم لاله گرديد ميان لاله ها آلاله گرديد
از اين كه از فنا مستانه بگريخت برفت و با حسين همناله گرديد
سعيد جان دوستان باور ندارند كه گل بر روي تابوتت گذارند
همه گويند كه اين مردن نه مرگ است خداگونه شدن نامش گذارند
دانشجوی شهید:حسین محمد خانی
نام پدر:امان اله
محل تولد:خرم آباد
تاریخ تولد:۱۳۴۴
نام دانشگاه:آموزشکده فنی شیراز
رشته تحصیلی:راه و ساختمان
تاریخ شهادت:۲/۳/۱۳۶۵
محل شهادت:فاو
شهید درسال 1344 در خانواده ای با تقوی در روستای دارایی واقع در جنوب خرم آباد دیده به جهان گشود.اسمش را به علت عشق به سید الشهدا حسین نهادند. دوران ابتدایی را درروستای دارایی گذراند و دوران راهنمایی را هم در ده مجاور به پایان رساند.
در دبیرستان به علت علاقه به رشته صنعت در شاخه راه وساختمان تحصیل کرد.
در اوایل انقلاب در راهپیماییها شرکت می کرد و با حرکت پیگیر و تلاش سعی می کرد تا راه صحیح زندگی را انتخاب کند.
در سال 1363 در کنکور شرکت کرد و هنوز نتیجه اعلام نشده بود که درسپاه پاسداران ثبت نام کرد و بعد از اینکه معلوم شد در رشته ساختمان در شیراز قبول شده است با اصرار خانواده به تحصیل مشغول شد. و زیبایی اخلاق ایشان چنان بود که کمتر کسی از بابت ایشان نگرانی می داشت.
و سرانجام پیام امام که حاکی از فرمان شرکت درجبهه بود به گوش حسین رسید و باعث شد تا فعالانه درتلاش باشد که به نحوی درجبهه شرکت کند و به همین منظور به خرم آباد آمد تا ازطریق سپاه اعزام شود ولی نپذیرفتند و به همین خاطر سریع خود را به شیراز رساند ولی همکلاسیهایش عازم شده بودند و یا رفته بودند و ایشان خیلی با عجله پرونده سازی کرد و خود را به کاروان رساند.
به منطقه خونین فاو اعزام شدند و در آنجا به قبول همرزمانشان یکی ازپر تلاش ترین رزمندگان محسوب می شد.ماموریت تمام شد و دوستان برگشتند ولی شهید به علت علاقه ماند و بالاخره در تاریخ 65/3/2 درهمان منطقه فاو و بر اثر ترکش خمپاره به فيض عظماي شهادت نائل آمدند.
یادش گرامی روحش شاد
بسم الله الرحمن الرحیم
یا ایها الذین آمنوا هل ادلکم علی تجاره تنجیکم من عذاب الیم تومنون بالله و رسوله و تجاهدون فی سبل الله باموالکم و انفسکم ذلکم خیر لکم ان کنتم تعلمون . «سوره صف آیه 11 و 10»
پرستش خدایی را که همه هستی از اوست و به سوی اوست که مالک بر کل است باقی است فنا در او راه نیابد و زندگی و مرگ به دست اوست .
خدایا زندگی و مرگ مرا در راه خود قرار ده و در این راه ثابت قدم کن . سپاس خدایی را که پیامبران را فرستاد تا ما را هدایت کنند و از ضلالت نجاتمان دهند و ما را به کمال برسانند .
ای خدای بزرگ شربت وصل خودت را به ما بچشان و شکر نعماتت را نصیب ما گردان . خدایا تو اولی و آخری ، همه چیز را بدانی ، داننده نهانی و پیدائی ، عالم الغیب و الشهاده تویی . بینا بر بندگان تویی ، و پوشاننده تویی و آمرزنده تویی .
خداوندا گناهانم را به ظهور خود ببخش که تو رحمان و رحیمی و بر بندگان دلسوزی و تو غفور و تو رحیم می باشی .
(انا لله و انا الیه راجعون)حال که بناست همه به سوی خداوند تبارک و تعالی برگردیم و پیش اوباید پاسخگو باشم و اجرمان را او میدهد چرا در راه او و به خاطر او قدم برنداریم و چرا به دستوراتش عمل نکنیم؟ خداوند خودش می گوید شما را دلالت می کنم به معامله ای که سبب شود از عذاب جهنم نجات یابید و آن معامله ایمان به خداوند بزرگ و پیامبرش و جهاد کردن در راه اوست .قدم برداشتن در راه اوست با اموال و جانها .
خداوندا جهاد در راهت را نصیب ما کن و ما را در این معامله دستگیر باش که تو دوست داری بندگانت چنین معامله ای را انجام دهند و به کمال برسند .
خدایا جان و مال نیز از خوت می باشد و از کرم خودت . تو را به بنده نوازیت و به همه رحمانیتت سوگند می دهم که مرا در این معامله راه ده و شهادت در راهت را بهره ام کن .
درود و سلام بر ارواح مطهر شهدای انقلاب اسلامی باد که با جان و مال از خط سرخ محمد و آل محمد(ص) پاسداری کردند و نهال اسلام را با خون خود آبیاری کردند و دفاع از اسلام و قرآن را به ما آموختند . سلام بر پاسداران راه این شهیدان ، که با جان و مال خود از خون شهیدان دفاع می کنند و هدف و آرمان آنها را ادامه می دهند که همانا این راه و هدف همان راه مستقیم است که از خدای بزرگ درخواست می کنم که :" اهدنا الصراط المستقیم ".که راه راست همان راه انبیاء و شهدا و صادقین و صالحین است.
خداوندا ما را از این هدایت شدگان به راه راست و پاسداران خون شهیدان قرار بده و در این راه یاریمان کن که تو یاری کننده ای . " ایاک نستعین ".
سلام بر پدر و مادر چنین شهیدانی که در تربیت فرزندانشان جهد و کوشش می نمایند و در شهادتشان صبر و پایداری را پیشه خود می کنند .
سلام بر آن پیامبران که این راه را به ما نشان دادند و ما را از خواب غفلت بیدار و هدایتمان به سوی نور کردند و صبر و پایداری را به همگان آموختند . خداوندا ما را از پیروان واقعی این فرزندان رسول الله قرار بده .
خدایا تو را به عظمت خودت ، به بندگان مخلصت ، به شب زنده داران درگاهت ، به ائمه اطهار ، به اشک چشم رقیه(س) در خرابه شام سوگندت می دهم دعاهای راهیان کربلا را ، دعاهای مادران شهدا را ، دعاهای معلولین و اسرا را در حق امام روح الله خمینی استجاب کن و او را برای مسلمانان نگه دار و به این قلب ما و این بت شکن زمان و نایب منجی عالم بشریت و زمینه ساز انقلاب مهدی (عج) طول عمر و سلامتی عطا بفرما .
پدر و مادر برای بزرگ کردن من زحمات زیادی متحمل شده اید و درد و رنجهای بسیاری دیده اید امیدوارم که خداوند تبارک و تعالی از شما راضی و خشنود باشد و مرا ببخشید و حلالم کنید . از شهادتم ناراحت نباشید و افتخار کنید که در راه حق قدم نهاده ام و با خدا معامله کرده ام که بهترین معامله است و سعات انسان و کمال و عزت او در این معامله بزرگ است .
پدر و مادرم رنجهای ما هدر نرفته و بیهوده نبوده و شما اسلام عزیز را به من شناسانده اید و خط حسین(ع) را خودتان به من یاد داده اید و مرا عاشق امام حسین کردید من نیز حرف شما را عمل کردم و پا در خط حسین(ع) گذاشتم که این مهمترین راه وصال به محبوب می باشد و این افضل راهها بود که شما به من آموختید . امیدوارم پیش حسین (ع) روسفید باشید .
پدر بزرگوار و مادر مهربانم ، در راه اسلامی که خودتان گفته اید قدم گذاشتم و مزدم را که شهادت می باشد گرفتم. خدا را سپاسگزارم که شهادت در راهش را نصیبم گردانید . امیدوارم شما را عاقبت به خیر گرداند . نمی گویم در شهادتم گریه نکنید ، گریه کنید اما بر پهلوی شکسته فاطمه زهرا(س) و لب تشنه کودکان و اهل بیت حسین(ع) در صحرای کربلا ، و به سر جدای امام حسین و بر دست بردیده حضرت عباس(ع) و بر دامن آتش گرفته دختر امام حسین در صحرای کربلا و آوارگی زینب(س) و بی کسی اهل بیت رسول الله در آن زمان گریه کنید .
مادر افتخار کن که پیش فاطمه(س) رو سفید خواهی بود و پسری را تربیت کردی که راه فرزند او را ادامه داد و در این را ه خون خود را فدای خون حسین نمود . آفرین بر تو مادرم که راه حسین(ع) را به من نشان دادی و مرا راهنمایی کردی که به راه فرزد علی(ع) و فاطمه(س) بروم . آفرین بر تو و چنین مادرانی باد که فرزندانشان را در راه خدا می دهند و هرگز آنها را از خدا پس نمی گیرند و در شهادت فرزندانشان صبر و پایداری را پیشه خود می کنند که
همانا خدا با صابرین است و خدا می فرماید : "ارجعی الی ربک راضیه مرضیه"
برگرد به سوی پروردگارت در حالیکه خدا از تو راضی و تو از خدایت راضی هستی .
شما مرا در راه حق دادید و چیزی که به خدا داده اید نباید پس بگیرید پس اگر جنازه ام به دستتان نرسید بر مسئولین سخت مگیرید و این کالبد بی ارزش را طلب نکنید که غذایی برای موران بیش نیست و حقیقت انسان روح اوست که به ملکوت و جوار یار پرواز میکند و آن است که باقی می ماند .
پدر و مادر : در شهادتم صبر را پیشه کنید که خداوند با صبر پیشه کنندگان است . برادرانم امیدوارم همانگونه که تا به حال در صحنه حاضر بوده اید و خود را به صف سربازان امام زمان (عج) رسانده اید همیشه چنین باشید و از خدمت کردن در راه اسلام کوتاهی نکنید و در این راه استقامت و پایداری کنید و با هم مهر و محبت داشته باشید . نمازتان را در اول وقت و در مساجد و با جماعت بخوانید و از دوست شدن با بدان دوری کنید و با نیکان همنشین شوید . به پدر و مادر و برادر وخواهر و زیردستان احسان کنید و قطح صله رحم نکنید .
خواهرانم شما را سفارش می کنم به پرهیزکاری و اینکه نمازتان را در اول وقت بخوانید و بچه هایتان را خوب تربیت نمائید تا خدا از شماها راضی باشد. امر به معروف و نهی از منکر کنید ودیگران را به این کار خیر دعوت نمائید .
پدر و مادر ، خواهر و برادرانم کشور ایران کشور خون است و برای پایدار ماندن به خون احتیاج دارد از آن پاسداری کنید و دیگران را نیز به این پاسداری بخوانید . برایم نماز بخوانید و روزه بگیرید و از خدا برایم طلب مغفرت نمائید و از اقوام و خویشان بخواهید که مرا حلال کنند .
اما شما ملت ایران : قدر عزت و شرف خود را بدانید و این عزت و شرف را حفظ کنید که راه پاسداری از این عزت و بزرگی پیرو خط امام بودن و حفظ وحدت که همانا کلمه "لا اله الا الله و محمد رسول الله" و "واعتصموا بحبل الله جمعیاً" می باشد .
قدر این بزرگی را بدانید و این ریسمان محکم را حفظ کنید و در صحنه حاضر باشید که هرچه داریم از این وحدت است . شکر این نعمت بزرگ را به جای آورید و پیرو ولایت فقیه باشید . هرگاه چنین بود از هدایت شدگانید و هرکس راه تفرقه را جوید برایش عذابی عظیم می باشد . چون بین بندگان خدا جدائی می افکند .
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
از دفتر خاطرات خود شهید
ما در محور عملیات خط مقدم بودیم و در آنجا سنگر درست می کردیم و چند سنگر عراقی که در عملیات والفجر از بین رفته بود در نزدیکی های ما بودند و چند جنازه عراقی هم آنجا بودند ( البته این منطقه در عملیات والفجر آزاد شده بود) و به علت اینکه مورد دید دشمن بود ما برای اینکه خود را به دشمنان نشان ندهیم آنها را (جنازه عراقی ها) را دفن کردیم و در نزدیکی های غروب آن روز مورخه 16/12/1361 تقریباً ساعت 5 بعدازظهر بود که دیدم یکی از جنازه ها آتش گرفته و از آن آتش فروزان می شود و چند دقیقه ای نگاه کردم که شاید آتش خاموش شود دیدم آتش خاموش نمی شود و فروزانتر هم می شد بعد از چند دقیقه به یکی از همسنگران بنام علی رضا زمانی گفتم آنجا چه چیزی می بینی؟یعنی به سنگرهای از بین رفته عراقی ها اشاره کردم آن همسنگر مهربان که 58 سال سن داشت گفت چند سنگر عراقی را می بینم و چیز دیگری نمی بینم!و بعد از اینکه از او سوال کردم وقتی دوباره نگاه کردم آتش خاموش شده بود.
این خاطره را که شهید نیازعلی برای برادر همسنگرش خلیل احمد خان بیگی گفته است :
اروند وحشی شتابان می گذشت و از چشمان ما که با نسیم والفجر هشت شکفته هیچکس هراس امتحان فردا را نداشت و هیچ چیزی نمی توانست از اعتماد ما به رویاهای صادقانه بکاهد . عملیات آغاز شد یک جفت پرنده خوش اقبال از جمع ماها پر کشیدند و ما ماندیم دو به دو !
احمد خان بیگی اضافه می کند و می گوید : قبل از شب شهادت ، شهید گل خاتون بانی در خواب می بیند خودش و برادر ده خانی و دو نفر دیگر که همسنگرانشان هستند به شهادت می رسند و این موضوع را پس از اینکه از خواب بیدار می شود به دوستان می گوید و گفته شده است که شهید گل خاتون بانی گفته است که اول از همه من شهید می شوم و بعد شماها . خلیل احمد خان بیگی می گوید درست وقتی عملیات آغاز شد هر چهار نفر به شهادت رسیدند و اول از همه شهید گل خاتون بانی به شهادت می رسند و بعد عزیزان همسنگرش به شهادت می رسند .
صحبتهای شهید در مصاحبه ای که بار آخر وقتی از دانشگاه شهید ثانی می رود استان از او می پرسند و وقتی از دانشگاه برای تسلیت می آیند این نوار را به همراه خود برای خانواده محترم می آوردند :
پیام شما به دانشجویان چیست ؟ همیشه در صحنه باشند و کلمه وحدت را حفظ کنند و دانشجویان عزیز بدانند که جامعه چشم انتظار آنها است و جامعه به آنها می نگرد و آینده جامعه را همین برادران فرهنگی و دانشجویان هستند .
پیام شما به پدر و مادر چیست ؟ پیام من این است که همیشه امام را دعا کنند و در خط امام باشند و به حرف منافقین گوش فرا ندهند و توی دهن آنها بکوبند و همانطوری که امام بزرگمان گفته است این مادران بودند که فرزندان را تربیت می کنند و به جبهه ها می فرستند . شما باید از اینکه من به جبهه رفته ام و از دین و شرف در اسلام عزیز دفاع می کنم ناراحت نباشید و افتخار کنید که چنین فرزندی دارید که در راه اسلام قدم برداشته و مایع سرافرازی برای شما و اسلام عزیز می باشد .
پیام شما به ملت ایران چیست ؟ من به ملت قهرمان و شهید پرور ایران این پیام را دارم که همیشه به حرف های امام گوش فرا دهید و در صحنه باشید و هر توطئه ای که در جامعه و در کل جهان رخ می دهد امام آن را واضح می کند و پیرو امام باشید و نگذارید که خون شهیدان پایمال بشود و پاسدار خون شهیدان باشید و همیشه در صحنه باشید .
خاطرات شهيد نيازعلي گل خاتون باني به نقل از برادر شهيد
آن شهيد در دوران دبيرستان و حتي دوران دانشگاه همزمان با تحصيل و كسب دانش،كار نيز مي كرد.روز با اقتدا به مولايش علي (ع)كار ميكرد و شب درس مي خواند و زهد و علم و طاعت و عشق مي وزيد.
يكي از آن سالها كه بنده نيز در تعطليات تابستاني خود به شهرستان كرج رفته بودم،نزد او رفتم.او در ساختمان دوستي از دوستان كرجي خود بود و هم نگهبان آن خانه بود و هم در آنجا شبهاي نوراني خود را سپري ميكرد.
آن روز نيز مانند روزهاي پيش هر دو كار كرده بوديم،خستگي كارگري ساختمان را در تمام اعضا و جوارح خود انباشته،به منزل رفتيم.در آنجا آن شهيد طبق روش معمول خود خيلي سريع به كارهاي خانه پرداخت و مرا نيز به كارهايي مامور كرد.نزديك اذان هر دو به اشاره او وضو گرفتيم و نماز خوانديم.پس از صرف شام كه گويا كته اي خوشمزه بود كه خود او پخته بود راديو را روشن كرد و پس از شنيدن اخبار،كتابهايش را آورد و مشغول مطالعه و درس و مشق شد و مرا نيز به مطالعه فرا خواند.
يكي دو ساعت بدين منوال گذشت خواب همه وجودم را به خود مي خواند و خستگي نيز مرا به سمت خواب برمي انگيخت.گويي مرا هل مي داد تا به دره سبز پتو بيفتم.كتابها را در گوشه اي روي هم چيدم و مسواكي زدم و خوابيدم.
حدود ساعت 2 و 3 نيمه شب بود كه صدايي شعيف اما ممتد و گاه متناوب بيدارم كرد به زور چشمانم را كمي باز كردم.تصوير مبهم او را ديدم كه سر بر سجده مي گريست و خداخدا ميكرد.زياد توجه نكردم و خوابيدم اما يكي دو دقيقه بعد باز بيدار شدم اين بار با توجه بيشتر به او نگاه كردم او را ديدم كه زار زار مي گريست و از فراق مي ناليد.انگار تمام كار روز و كارهاي منزل و مطالعه و درس و مشق نتوانسته بود او را بفريبد و مانند من به خواب بكشاند.نداي اندرونش را نيز از سر درد فراق و با چاشني و انگيزه طوفان عشق به صحرا افكنده بود و غم فراق را نوحه سرايي ميكرد؛« يتململ كتململ السّليم »
توضیح:( در نهجالبلاغه ميخوانيم: يتململ كتململ السّليم يقول آه من قلّةالزّاد و بعد السّفر و وحشة الطّريق.
اميرالمؤمنين با فغان ميگفت: آه از كمي زاد و دوري سفر و وحشت راه.)
و شكوه ها سر مي داد كه:
بشنو اين ني چون شكايت مي كند.................از جدائيها حكايت مي كند
كز نيستان تا مرا ببريده اند.............................از نفيرم مرد و زن ناليده اند
سينه خود هم شرحه شرحه از فراق................تا بگويم شرح درد اشتياق
و همزمان با تمام دردمندان و دوري كشيده گان عالم مي سرود كه:
بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران.......................كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
و مي گفت:
در عاشقي گريز نباشد ز سوز و ساز.................ايستاده ام چو شمع،مترسان ز آتشم
آري:قصه العشق لا انفصام لها..........................فصمت هينمها لسان مقال
و حقاٌ عاشقي شيوه رندان بلاكش باشد...
شهید نیازعلی عزیزی گل خاتون بانی
تاریخ تولد:1342
محل تولد:شهرستان نورآباد
محل دانشگاه:تربیت معلم کرج
رشته تحصیلی:تربیت معلم
تاریخ شهادت:27/01/1364
محل شهادت:اروند
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ.سوره توبه آیه 123.
اى كسانى كه ايمان آورده ايد با آن كسانى كه از كفار مجاور شمايند كارزار كنيد، و بايد در شما خشونتى ببينند، و بدانيد كه خدا يار پرهيزكاران است .
اینک کاروان راهیان نور در حرکت است و هر روز شهیدانی پاکباخته از تبار حسین(ع) و از شیفتگان امام عصر(عج) چشم به وجه الله دوخته و به خیل شهیدان می پیوندند . خداوندا ببین چگونه اسطوره های شهادت حیات را به بازی گرفته اند و مرگ به اسارتشان درآمده است و سرودشان لا اله الله و ندایشان نصرمن الله و آوایشان انا لله و انا الیه راجعون است .
شهید نیاز علی گل خاتون بانی به سال 1342 در روستای زردآلو از توابع نورآباد لرستان در خانواده ای مذهبی و مستعضعف و معتقد به ولایت فقیه چشم به جهان گشود و پدر و مادرش با تبسمی بر لب که نشان از رضایت و شکرگزاری از خداوند بود نام نیازعلی را بر او نهادند .آری عشق و علاقه خانواده به مکتب و تربیت اسلامی تحمل نارساییهای زندگی رنج آور را آسان ساخته بود و نیازعلی نیز تحت همان شرایط رشد می کرد و قبل از آنکه جهت تحصیل راهی مدرسه شود در مکتب خانه محل با همان شیوه قدیمی قرآن می آموخت اما به علت آنکه در روستا نمی توانستند امرار معاش کنند خانواده اش تصمیم گرفتند به شهر نورآباد بروند تا علاوه بر این شاید بتوانند فرزند عزیز خود را با مسائل اسلام آشناتر نمایند و از این طریق یکی از وظایف شرعی خود را اداء کنند .
شهید در سن 10 سالگی وارد مدرسه شد و در کلاس دوم ابتدائی مشغول به تحصیل گردید . دوران ابتدایی را در یکی از دبستانهای ادب شهر نورآباد به پایان رسانید . او به مطالعه علاقه بسیار داشت و همیشه کتابهای مذهبی و اخلاقی و داستانی و کتابهای مختلف را مطالعه می کرد . پس از گذراندن دوره ابتدایی وارد مدرسه راهنمایی شد که اوایل این دوره مصادف بود با پیروزی انقلاب اسلامی .
او تابستانها را به کارگری می گذرانید و از این راه مخارج خود را تأمین می کرد و با وجود حجم کتابهای درسی برای یاری خانواده و پدر زحمتکشش مشغول به کار می شد . در زندگی ساده خویش قناعت را پیشه می کرد و همیشه از قناعت وارزش آن در زندگی صحبت می کرد .
شهید نیاز علی عزیزی دوران راهنمایی را با موفقیت طی کرد و همزمان با اوج گیری انقلاب اسلامی وارد دبیرستان شد و در حین درس خواندن همراه با دیگر همکلاسی ها مشغول کارهای تبلیغاتی بود . وی همیشه در نمازهای جماعت و در مراسم عزاداری و راهپیمائی ها و ... شرکت می نمود و درهمین موقع بود که مادرش می گفت من خیلی خوشحالم که فرزندی مانند نیازعلی دارم زیرا به یاری خدای سبحان در آینده فردی مخلص و خدمتگذاری صادق برای اسلام و میهن عزیزمان خواهد بود .
شهید با وجود اینکه از دیگر برادرانش کوچکتر بود اما همیشه آنان را به صبر در مقابل مشکلات و مصائب زودگذر زندگی دعوت می کرد . هنگامی که برادرانش برای دیدار او می رفتند با آنان چنین می گفت که الان اسلام به وجود شماها نیاز دارد و به جای اینکه پیش من می آئید به جبهه بروید و از قرآن و انقلاب اسلامی و امام عزیزمان دفاع کنید . کراراً به برادرانش می گفت که باید با همسران خود بسیار رئوف باشید و فرزندان خود را با اخلاق اسلامی تربیت کنید .
آن شهید گرامی در بین دوستان از اخلاق بسیار شایسته ای برخوردار بود و همه دوستان و آشنایان او را به فردی مومن و لایق می شناختند و در بین همکلاسانش یکی از با استعدادترین و ممتازترین دانش آموزان بود . جو موجود حاکم بر توده ها و ناآگاهی ها و کمبودها و کنجکاویهای او خانواده را از نظر تربیت نگران کرده بود و به همین جهت برای ادامه تحصیل و کمک در امر تربیت ، مادرش او را نزد پسر خاله اش به شهرستان کرج فرستاد تا بتواند در کنار او بهتر به تحصیلش ادامه دهد و سال دوم دبیرستان را در یکی از مدارس کرج در رشته اقتصاد گذراند . از آنجا که جنگ تحمیلی به اوج خود رسیده بود و آتش جنگ جنایتکاران هر روز برافروخته تر می شد شهید دیگر تاب تحمل ماندن در مدرسه را نداشت و بدین ترتیب از طریق بسیج ثبت نام کرده و دوره آموزشی جبهه را به اتمام رسانید و برای اولین بار عازم جبهه های خونین خوزستان شد و در آنجا به نبرد با دشمن پلید پرداخت .
وی به مدت شش ماه در جبهه ماند و همانجا در دو سنگر مدرسه و جبهه فعالیت زیادی داشت . در عملیات والفجر مقدماتی, عاشورای 4 ,عملیات افتخار آفرین خیبر شرکت داشت تا اینکه با پشت سر نهادن دوره دبیرستان که با موفقیت کامل صورت گرفت در دانشگاه تربیت معلم قبول شد و از آنجایی که دفاع از اسلام و میهن اسلامی را طبق دستور امام بزرگوار امت مهمترین مسئله شرعی می دانست لذا باز هم نتوانست در دانشگاه دنیوی بماند و این بود که همراه دانشجویانی که عازم جبهه شده بودند در تاریخ 13/8/64 یک ماه قبل از راهیان کربلا برای سومین بار عازم میدان نبرد با دشمنان اسلام گردید و سرانجام در تاریخ 27/11/64 در عملیات والفجر 8 شهید و به آروزی دیرینه خود که همان شهادت بود نائل گردید .
روحش شاد و یادش گرامی و راهش پر رهرو باد
هرآنکس شد شهید راه قرآن / همیشه روح پاکش شادمان است
چه جای گریه و زاری بر آن گل / که یادش در دل ما جاودان است
بسم الله الرحمن الرحيم
خدمت مادر بسيار عزيز و مهربانم سلام عرض ميكنم.اميدوارم كه سالم و سرحال بوده باشيد.باري از حال من هم خواسته باشيد به لطف خدا بد نيستم و سالم مي باشم ميخواستم كه از قول من به اقوام سلام برساني.به آقا ابوالقاسم سلام مي رسانم و سلامتي اش را از خدا خواهانم.به همگي خويشان خود منجمله حاج آقا دائي و فرزندشان آقا مجتبي و خانمشان و مادرشان به آقا مصطفي و سهيلا خانم سلام مي كنم و از خدا خواهانم كه فرزندشان راضيه خانم سالم باشد.به حاج آقا محمود و كليه وابستگان به ايشان سلام مي كنم.مادر عزيزم از قول من به خاله و آقا مطهري سلام برسان...
مادر بزرگوارم الان كه من اين نامه را مي نويسم ساعت هفت و نيم شب مي باشد و از يك محلي كه در اطراف انديمشك است برايتان نامه مي نويسم.در دوشنبه به تاريخ 1362/11/25 يك عده كثيري از جنگجويان جان بركف از تمام نقاط ايران در اينجا جمع شده اند و مشغول به آماده شدن براي فتح نهايي هستند.يك عده از انسانهايي هستند كه توجه خودشان به دنيا را،اين ميل به دنيا را قطع كردند از وجودشان و متوجه به لقاءالله و حضور در محضر رب شده اند.حيات واقعي بشر در اينست.اگر انسان موفق بشود به اينكه اين علاقه به دنيا را از دلش بيرون بكند و يكسره به خداي تبارك و تعالي متوجه بشود و فعاليتش در دنيا براي اين باشد كه احكام الله جاري بشود در زمين و اين مستضعفين غلبه پيدا بكنند.
يك چنين انساني كه موفق بشود به اين معنا او از كساني است كه به هدف خودش رسيده است و صاحب نفس مطمئن شده است و شايستگي حضور در ضيافه الله را پيدا كرده است.دل اگر نه،دل ببندد به دنياي فاني و برود دنبال اينكه پول جمع كند و خانه و پارك و ماشين جمع كند و تمام فكرش متوجه به اينها باشد اين فرد از كساني است كه عمری را كه خدا به او بخشيده بود به هدر داده است.
مادر عزيز و بزرگوارم من از خدائيكه آسمانها و زمين و آنچه كه ما بين آنهاست را خلق كرده است خواهانم كه ما را جز آن دسته كه خدا آنها را دوست دارد قرار بدهد تا بلكه بتوانيم با انبياء الله و اولياء الله و شهداي راه خدا همنشين شويم و در آییم به بهشت هايی كه خدا درست كرده است براي عاشقانش.به راستي كه اين است فوز عظيم.
مادر عزيزم براي اينكه آدم اينطور بشود بايد كار كند.بايد زحمت بكشد با هواهاي نفس خودش مبارزه كند.بايد خودش را به ادب الهي مودب كند و بهترين جا براي اينكار جبهه هاي نور است. اينجا دانشگاه واقعي است.درسي كه اينجا داده ميشود اينست كه راه رسيدن به بهشت از كجا است و بايد انسان چكار كند.درس مراجع دين است درس جهاد است.كه ما توفيق آن را يافته ايم كه پاي صحبت معلماني قرار بگيريم كه اين معنا را درس مي دهند.دعا كنيد كه شاگردان خوبي باشيم.مادر مومن و عزيزم دعا كنيد به امام عزيزم با تمام وجود...
در پايان يك آيه از قرآن مجيد برايت مي نويسم با معني بخواني البته معني را تنها مي نويسم چون جا نيست:«اگر يك نفر يك جايي باشد اينطور نيست كه خودش تنها باشد بلكه خدا با اوست.اگر دو نفر باشد خدا سومين آنهاست و اگر بيشتر يا كمتر باشد خدا هميشه با آنهاست و مواظبت مي كند از اعمال و حرفهاي آنها و اگاه باشيد و بدانيد كه خدا شاهد است بر تمام عالم»
خداحافظ التماس دعا
بسمه تعالي
خدمت مادر عزيز و مهربانم سلام عرض مي كنم.اميدوارم كه حالتان بحمدالله خوب باشد.من هم به لطف و ياري خدا سالم و سرحال هستم.الان اين نامه را با عجله و شتاب تمام مي نويسم زيرا يكي از افراد مي خواهد به بروجرد برود و همين الان به من گفت و منهم تصميم گرفتم كه خيلي سريع و باعجله اين نامه را بنويسم.از قول من به حاج آقا دائي و فرزندانشان آقا مجتبي و خانمشان و آقا مصطفي و سهيلا و مادر عزيزش و همچنين آقا ابوالقاسم و حاج آقا بزرگ سلام ميرسانم.و نيز به حاج آقا محمود و فرزندانشان سلام مي رسانم.من الان در يك اردوگاه به صورت نيمه وقت در نزديكي هاي انديمشك هستم.ولي از اينجا حركت خواهيم كرد.
حتي المقدور سعي مي كنم كه با شما تماس بگيرم.
از دعا ,من و همه را فراموش نفرمائيد.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
محسن
دانشجوی شهید :فریدالدین (محسن)گلپایگانی
نام پدر:مسعود
تاریخ تولد:۱۳۴۰
محل تولد: بروجرد
نام دانشگاه:اصفهان
رشته تحصیلی:علوم تربیتی
تاریخ مفقودیت: ۳/۱۲/۱۳۶۲
محل مفقودیت: تنگه چزابه
قسمتی از زندگینامة شهید:
در خانوادهای مسلمان و آگاه و وابسته به سلسله سادات فرزند پسری دیده به جهان گشود که نام او را فریدالدین نهادند.وی تحصیلات مقدماتی را با موفقیت کامل و با کسب نمرات بسیار عالی پشت سر گذاشت . فریدالدین که دوستانش او را محسن می نامیدند ،انسانی با تقوا ،پرهیزکار و دوست داشتی بود.
وی با شرکت در کنکور سراسری موفق شد در رشته علوم تربیتی دانشگاه اصفهان پذیرفته شود . در همان روزهای نخست ورود به دانشگاه جذب تشکلهای مذهبی دانشجویی شد . او همواره دلش می خواست که در صف رزمندگان کفر ستیز اسلام با کفار و دشمن بعثی به مبارزة مستقیم بر خیزد ، و از هر تلاشی برای ارتقاء سطح تفکر علمی و فقهی خود فرو گذار نبود و دائم با ذکر و دعا و نیایش عشق محبوب را در اعماق قلبش عمیق تر می ساخت و همواره سخت کوشی و تلاش او بود که دیگران را تحت تأثیر قرار می داد. در سال ۱۳۶۲ سنگر دانشگاه را رها ساخت و به صف رزمندگان در جبهه های نبرد نابرابر حق علیه باطل پیوست . وی همواره می گفت باید تا آخرین نفس بجنگم و دشمن کافر را به زانو در آورم.
محسن گلپایگانی در عملیات والفجر در نبردی سخت با دشمن در تاریخ ۳/۱۲/۱۳۶۲ در منطقة چزابه مفقودالاثر شد . و یاد و خاطره اوست که تا ابد چراغ راه مشتاقان و پیروان راستین مکتب نجات بخش اسلام می گردد.
پدر و مادر عزيزم سلام
از اين كه شما را به خاطر هدفم ترك ميكنم معذرت مي خواهم .بايد خدمتتان عرض كنم كه هيچ كسي مرا تحريك نكرده است و يا به زور با خود به جبهه نفرستاده است اين كار را با ميل باطني خود انجام داده ام.چنان چه به افتخار شهادت نائل آمدم به هيچ كس حرفي نزنيد و هر لعنتي كه داريد بر صدام و صداميان بنوشانيد زيرا كه من با خداي خود عهد و پيمان بسته ام كه اگر لياقت داشته باشم مرا هم جزو شهيدان قرار دهد.
از بازماندگان خود استدعا دارم كه براي من خود را اذيت نكنند فقط هر شب قبل از خواب براي من يك حمد و سوره بخوانند و از خدا براي تمام مسلمين طلب عوف نمايند.و در هر حال خدا را در نظر داشته باشند و اگر كسي از من ناراحتي دارد بازماندگان من از طرف من عذر بخواهند.
پدر و مادر مهربانم اين را در حالي براي شما مي نويسم كه دشمنان دين و قرآن و مزدوران هميشه تاريخ اطرافمان را محاصره كرده اند من هنوز زنده ام و تا زماني كه آخرين قطره خون را در بدن دارم از ايثار به خاطر دينم و وطنم و رهبرم دست بر نخواهم داشت .
خاطرات مربوط به شهيد روح الله كمالوند به نقل از پدر شهيد
شهيد بيش از چهار سال نداشت كه مادر شهيد مي گفت:كه يك شب در خانه ديده ام كه فرزندم در بين چند زن نشسته است و وسط آن ها قرار گرفته كه آن ها او را يكباره با خود به آسمان مي برند و من هرچه فرياد مي زدم كه فرزندم را برگردانيد آن ها اين كار را نمي كردند.از شدت ناراحتي و گريه از خواب بيدار شدم و او را ديدم كه آرام در كنار من خوابيده است.
اتفاقاٌ چند شب بعد دوباره مادر همين خواب را مي بيند اما با اين تفاوت كه در بين اين افراد يكي نقابي بر صورت داشت كه چهره اي هم نوراني به نظر مي رسيد .در بين آن ها كسي به من شالي سبز داد و سپس دوباره او را به عرش بردند .من اين خواب ها را به فال نيك گرفتم و به همين علت او را در حوزه علميه قرار دادم و او را تشويق به فراگيري فقه كردم چون من خود بسيار به اين امر علاقه داشتم اما متاسفانه به دلايلي از اين راه بازماندم.اما هميشه آرزو ميكردم كه اگر فرزندي داشتم نام او را روح الله بگذارم و او را وارد حوزه علميه كنم.
شهيد نامزدي داشت كه زيباترين دختر طايفه قاجار بود و بسيار دختر زيبارويي بود و هرچه از شهيد مي خواست كه به جبهه نروند و با ايشان ازدواج نمايند ايشان مي گفت :در حال حاضر واجب تر از ما امام و وطن و جبهه است.و من هم تا زماني كه جنگ است متعلق به اين مردم هستم .
خواب ديگري از مادر شهيد:
يكشب قبل از فتح خرمشهر مادر شهيد از خواب بيدار شد و با حالي ناراحت نشسته بود از ايشان پرسيدم كه چرا اين قدر پريشاني ايشان در جواب گفتند كه خواب ديدم من در خانه نشسته بودم ناگهان ديدم روح الله با همان لباس رزم وارد شد من به او گفتم پسرم بيا داخل مدت هاست سراغ تو را مي گيرم و چرا نمي آيي؟ اما او نزديكتر آمد و گفت:مادر بيا ، من نميتوانم بنشينم امشب در خرمشهر حمله داريم به فرماندهي اميرالمومنين .و ناگهان از خواب بيدار شده و من هم (پدر شهيد )گفتم ان شاءالله خير است .اتفاقاٌ در آن عمليات غرور آفرين ما پيروز شديم.
خاطره اي ديگر :
يادم مي آيد شهيد چهار سال بيشتر نداشت كه يك بار سر سفره ظرف آبي وجود داشت او از من پرسيد:پدر اگر آب تمام شود ما چه كنيم منظور حرفش را نفهميدم اما او بعداٌ بارها آن سوال را از من پرسيد و من هم در دل احساس عجيبي نسبت به اين حرف او داشتم تا اين كه پس از شهادتش همرزمانش گفتند كه ما در منطقه اي بوديم كه نه آب بود و نه غذا و من هم فهميدم كه او لب تشنه از دنيا رفت .
خاطرات مربوط به شهيد روح الله كمالوند به نقل از مادر شهيد
روح الله بسيار در راه وطن تلاش ميكرد بارها در فعاليت هاي بسياري شركت داشت.در جريانات انقلاب هم بارها به علت حضور در اين جريانات از سوي ساواك مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود به نحوي كه پس از شهادتش نيز جاي زخم هاي آن زمان پيدا بود.من بارها از او مي خواستم كه كمتر در اين فعاليت ها شركت كند اما او حاضر به پذيرفتن اين موضوع نبود و اصرار زيادي در ادامه اين راه داشت.
ياد دارم كه روح الله دير زبان گشود از اين موضوع بسيار ناراحت بودم شبي بسيار ناراحت شدم به نحوي كه با همان حال به خواب رفتم .در همان شب فاطمه زهرا را به خواب ديدم و نويد باز شدن زبان او را داد.فرداي همان شب روح الله زبان گشود .
البته ناگفته نماند قبلاٌ هم در سن 4 ماهگي و 9 ماهگي روح الله خواب ديدم كه كودكم با لباسي سفيد و روحاني چون فرشته اي بال مي گيرد و پيش خدا مي رود .برايم عجيب بود آخر چه رابطه اي بين كودك و حق بود .تا اين كه به جواني زيبا رو با قدي بلند و رشيد تبديل شد و براي رفتن به جبهه در بسيج مستضعفين ثبت نام كرد .يك بار به جبهه رفت و پس از يك ماه بازگشت اما تركش خمپاره دشمنان به او اصابت كرده بود و در نزديكي نخاعش جا گرفته بود به نحوي كه دكترها از جراحي او عاجز شدند و او را به تهران منتقل كرده بودند اما بالاخره دكتري حاضر به عمل بر روي او شد و او دوباره به من پس داده شد اما پس از برگشتن دوباره به جبهه رفت و اين بار براي هميشه برنگشت .
شهید روح الله کمالوند
تاریح تولد:۰۳/۱۰/۱۳۴۲
محل تولد:خرم آباد
تحصیلات:حوزوی
تارخ شهادت:۲۴/۱۱/۵۹
محل شهادت:میمک
شهيد روح الله كمالوند در سال 1342/10/3 در ميان خانواده اي مومن و مذهبي در روستاي اسپستان از توابع شهرستان خرم آباد ديده به جهان گشود.دوران كودكي را در دامان مادري با تقوي طي نمود و در همان دوران علائم كرامت و بزرگواري از چهره ايشان نمايان بود.شهيد تحصيلات ابتدايي و راهنمايي خود را به پايان رساند و تحصيلات دبيرستان را نيز تا پايه سوم خواند تا اين كه ميل به فراگيري علوم ديني ايشان را راهي حوزه علميه كماليه خرم آباد نمود و در آن جا به كسب علوم و معارف اسلامي پرداخت.
شهيد در جريانات به پيروزي رساندن انقلاب و در صفوف تظاهر كنندگان شركت فعال داشت.پس از پيروزي انقلاب و با شروع جنگ تحميلي كه با هدف براندازي نظام اسلامي تدارك ديده شده بود شهيد به اتفاق جمعي از دوستان خود به جبهه اعزام شد و به دفاع از آب و خاك پرداخت .تا اين كه سر انجام در تاريخ 59/11/14 در منطقه عملياتي ميمك در مصاف با دشمنان به سوي حق پرواز نمود .
دانشجوی شهید :فتح اله کریمی
نام پدر: ولی اله
محل شهادت:تهران
تاریخ تولد:۲/۶/۱۳۳۵
نام دانشگاه:دانشگاه تهران
محل تولد:الیگودرز
رشته تحصیلی:مهندسی برق
تاریخ شهادت:۶/۱۰/۱۳۵۷
مقطع تحصیلی:کارشناسی
شهیدکریمی در تاریخ ۲/۶/۱۳۳۵ در روستای گندمینه از توابع شهرستان الیگودرز در یک خانوادة مؤمن و با ایمان دیده به جهان گشود . دوران ابتدایی را در روستای محل سکونت به اتمام رسانید ، و برای ادامه تحصیل به شهرستان الیگودرز رفت و مقطع راهنمایی را در این شهرستان به پایان رسانید . سپس به اصفهان رفت تا مقطع دبیرستان را در هنرستان این شهر به پایان رساند . بعد از اخذ دیپلم با شرکت در آزمون سراسری موفق شد. در رشتة مهندسی برق دانشگاه بابل پذیرفته شود ودر آنجا فعالیتهای سیاسی خود را به طور گسترده ای ادامه داد .
در تظاهرات هایی مهم به تهران می آمد و در کار آگاه سازی دانشجویان و پخش اعلامیه های حضرت امام (ره) بسیار فعال و کوشا بود . در تاریخ ۶/۱۰/۱۳۵۷ در تظاهراتی که در جلوی دانشگاه تهران برگزار شده بود شهید کریمی نیز در آن شرکت داشت که مورد اصابت گلوله مزدوران رژیم ستم شاهی قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نائل آمد .
با لاله شهید عشق را یک سخن است کای لاله ، تو را جلا لت از خون من است
سردادن و جان به دیگران بخشیدن این شیوة عاشقان خونین کفن است


